روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت هر كسي غصه اينكه چه ميكرد نداشت چشمه سادگي از لطف زمين ميجوشيد خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت نه گلایه دارم از تو نه دیگه شکایتی،نه یه قصه رو لبامه نه دیگه حکایتی، شب تا صبح تو خلوتم با یاد تو سر میکنم،دارم انگار دیگه خالی تورو باور میکنم،چه جوری به دل بگم از سر راه تو بره...؟؟؟ دلی که شکسته و هنوز برات منتظره!!!کاش میشد از گذشته ها برات حرف بزنم...بعد سالها نتونستم که ازت دل بکنم....یه اتاق قد قفس برای گریه هام بسه....آیینه بی تاب و قراره واسه تو دلواپسه ،نه غزل مونده تو شعرم نه دیگه ترانه ای، که برات بسازم از نو شب عاشقانه ای 

یادمون باشه که هیچ کس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه و میشکنه و آهسته میمیره.
یادمون باشه که قلبمونو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرد سرش درد نگیره، یادمون باشه قولی که به کسی رو میدیم عملی کنیم ،یادمون باشه کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره چشم به راه بمونه و نتونه طاقت بیاره ،یادمون باشه اگه کسی مارو دوست داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم....!!!!

مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...
حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...
نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...
تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...
یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...
من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

آرزومه که یه روز تو کلبه قشنگمون،
یه شب صاف و مهتابی،با دیوارای عنابی
دست بکشم رو گونه هات،خیره بشم به اون چشمات
حس بکنم کنارمی، تو آغوش گرم منی
سرم رو شونه هات باشه،دستات توی دستام باشه
نگات تو چشم من باشه،لبات روی لبهام باشه
از عشق هم گر بگیریم،از امروزو فردا بگیم
با این دلهای پاکمون یه جشنه کوچیک بگیریم

اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان در هر کجا آیا همین رنگ است؟

+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1386ساعت توسط مرجان |
من نشاني از تو ندارم،ولي نشاني خود را برايت مينويسم...! در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار،خيابان غربت را پيدا كن! كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوها ي رنگي ام، در كلبه را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را كنار بزن،اينك مرا ميبيني كه غرق در عصاره انتظار پشت ديوار غمهايم نشسته ام...! هرجا كه سفر كردم،تو همسفرم بودي وز ،هرطرفي رفتم، تو راهبرم بودي با هر كه سخن گفتم پاسخ ز تو بشنيدم بر هر چه نظر كردم،تو در نظرم بودي در خنده من چون ناز،بر كنج لبم خفتي در گريه من چون اشك، در چشم ترم بودي آواز چو مي خواندم، سوز تو به سازم بود پرواز چو ميكرد م تو بال و پرم بودي.....! اندكي بو سه: ((ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد به وداعي دل غمديده ما شاد نكرد..!)) 

+ نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت توسط مرجان |
کسی مر ا نمی پذیرد.....! کسی مرا نمی جوید....! کسی مرا نمی پرسد...! کسی تنها یی مرا درک نمی کند...! دلم در حسرت یک دوست،دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است،کدامین یار مرا خواهد پذیرفت...؟ کدامین یار مرا خواهد برد تا انتهای باغ بارانی...؟کدامین آشنا؟آیا به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند مرا...؟ و اما با توام ای آنکه با من و مثل من تنهای تهایی،تویی که حتی در حسرت دیدار توام...،در خوابم باز نمی آیی...چرا؟ کجایی تو ای گم گشته ام.......؟؟؟؟؟ من از این پس به همه عشق جهان میخندم به هوس بازی این بی خبران می خندم من از آن روز که دلدارم رفت به غم و شادی این بی خبران می خندم اندکی بوسه: (( اگرچه بین شما تشنه سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم ))


+ نوشته شده در سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط مرجان |
دوستم داشته باش که تو را می خوانم،دوستم داشته باش که تو را می خواهم، دوستم داشته باش که تویی در نگهم،من تو را می جویم، با سر انگشت دلم روح پر نقش تو را می پویم،شادم از این پویش،مستم از این خواهش، آه...! اگر پلک زنم نکند محو شوی، آه...! اگر پلک زنم نکند پرده ی اشک نقش زیبایت را اندکی تیره کند، از رهی می ترسم که تو همراه نباشی با من، از شبی در خوفم که صدایت برود،دور شود از گوشم، آه.....! آن شب نرسد یا اگر خواست رسد من به آن شب نرسم...... یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم،وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم، پر پروانه شکستن هنر انسان نیست،گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم، یادمان باشد سر سجاده ی عشق،جز برای دل محبوب دعایی نکنیم، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.....

+ نوشته شده در نوزدهم اسفند 1385ساعت توسط مرجان |
ای آنکه جز هوای تو به سرم نیست،
کسی در نظرم نیست، مرا یار دگر نیست، قدر تو و احساس تو را کس نفهمید، دلت از همه رنجید،از آدم و عالم همه جا رنگ و خیالیست، دلت از همه رنجید، من مثل تو از دست همه رنج کشیدم، جز غصه ندیدم یک جرعه وفا از لب دریا طلبیدم.....لب تشنه دویدم 
+ نوشته شده در دهم اسفند 1385ساعت توسط مرجان |
کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد،
نه تو دیگر هستی ،نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود سایه میداند که به دنبال نگاهت همچو ابر سر گردانم، هیچ کس گمشده ام را نشناخت....... تابش رایحه ای خبر آورد کسی در راه است،چشمی از درد دلم آگاه است..... تو مرا می فهمی، من تو را میخواهم، و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است، تو مرا میخوانی، من تو را ناب ترین شعر زمان می خوانم، و تو هم میدانی،تا ابد در دل من میمانی........ شبی پرسیدمش با بی قراری: به غیر از من کسی را دوست داری؟ ز چشمش اشک شد از شرم جاری ، میان گریه هایش گفت : آری....




+ نوشته شده در یکم اسفند 1385ساعت توسط مرجان |
کاش این ثانیه های بی رحم برای لحظه ای می مردند تا من چشمان زییایت را می دیدم،کاش خاموش میشدند تا
برای ابدیت تو را حس کنم و تمام بوسه های عالم را به تو بخشم،کاش قلب کوچکم شکسته نبود ....، کاش در کنار گرمای بوسه مرگ را حس نمی کردیم،تا آن بوسه را به تو بخشم.... کاش این دستان کو چکم توان رسیدن به دستان پر مهرت را داشت، آری عزیزکم، کاش..... کاش............ گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند داغ چشمان تو تا روز قیامت با من
+ نوشته شده در نوزدهم بهمن 1385ساعت توسط مرجان |
خنجری داد به دستم که بکش
گفتمش مطمئنی؟ گفت:بکش گفتمش راه دگر نیست جز این گفت:آخرین راه همین است بکش کشتمش......!!!! واپسین لحظه به من گفت: مرا....؟؟؟؟؟ گفتمش:پس چه؟ زمین خورد و گفت: کاش این فاصله را........ /eshgh/akharin%20nafas1_files/marjan-vorojak%20(11).jpg)
+ نوشته شده در چهارم بهمن 1385ساعت توسط مرجان |
دیو دیشب دو کبوتر را کشت صبح باران بارید، لکه ابر ما را برد تا رنگین کمان........ لکه ابر سیاه رفت ولی غصه ی تنهایی ماند پس بریزم همه را در سبدی و سبد را بگذارم در آب شاید آب ببرد ((غصه ی تنهایی را)) یاد او با من هست...باید از بستر غم بر خیزم و از آن خوشه ی گندم بخورم،بازگردم به زمین جای من نیست بهشت حوریان عشق ندانند ،یاد یارم را خوش است عشق او ، عشق او روح مرا تا به خدا خواهد برد
تقدیم به تنها عشقم![]()

+ نوشته شده در بیست و پنجم دی 1385ساعت توسط مرجان |
به دست تو دادم دل ديوانه ولي هيچ نميدانستم که تو در دل شکستن عرش اعلا طي نمودي
نازنينم ، دل امانت دار رازم بود . همه هستي و جانم بود ... تو بودي در دلم ، رازم
تمام آنچه شوق بودنم مي داد ، شکستي ,
دل چه قابل داشت پيش حرمت ديدار شيرينت؟![]()
شکستي جام سرشار از وجودت را ، خودت را
دل چه قابل داشت ![]()
با تو ، من ، شورم ، غوغايي پر هياهو تا بداني با تو هر ناممکني را ميتوانم ![]()
بسوي بهترين ها رهسپارم ، تو را ميجويم از عمق درونم
تجلي گاه ذاتم گشته بودي ، تو را در جام دل چون گوهري سوزان
مثال شيشه ي عمري که از نا محرمان ناديده مي دارند ، پنهاني
تورا در دل ، هميشه سبز مي ديدم .
ببخشا گر چنين بودم ، چنين هستم ![]()
هميشه ديده را ساده به ديدار تو مي دادم
تو را شهزاده ي بي انتها ي آرزوهاي حقير خويش مي ديدم
ببخشا گر چنين بودم ![]()
ببخشا گر تمام آرزوهايم ، تمام وسعت دنياي فردايم تو بودي ![]()
دل چه قابل داشت پيش ديدگاني کز سرمستي چنين مغرور و بي پروا جهان سينه ام را آتش
ديدارجان بخش تو مي بخشند ،
بشکستي ،
ز من بگذشتي و از آنچه من بودم
ولي هنگام رفتن هم مراقب باش
تا خورده دلهايم تو را زخمي نگيرند
دل چه قابل داشت؟
کنون من مانده ام با سينه اي بيدل
به دور از هرهياهويي
فرو افتاده در تنهايي بي رنگ و بي رنگي
ميان سايه ي تاريک ما بودن ، شدن ، گشتن
و تصويري پر از ايهام نام و ننگ
بسان ابر پاره
گشته دور از آسمان پر ستاره
مانده در راهي که آغازش پديدار است و
پايان سخت نا پيدا...
من اينجا مانده ام با من
ميان رفتن و رفتن ...![]()
![]()

+ نوشته شده در ششم دی 1385ساعت توسط مرجان |
رفتنت را دیدم،تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس یک بغض غریب،در میان برهوتی تاریک،پشت یک خاطره ی سرد و تهی،
با دلی سنگ رهایم کردی و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده ی من،
رفتنت را دیدم،
تا بر آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی،
باورم نیست که دیگر رفتی،
اشک من بدرقه راهت باد....![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و سوم آذر 1385ساعت توسط مرجان |
در دادگاه عشق٬قسمم قلبم بود٬وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان٬
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن اعلام کرد٬و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ ٬
کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم :((دوستت دارم))
***********************************
آن لحظه که در عشق خطر میکردی چشمان مرا به اشک تر میکردی
گفتی که مرا ز ٬یاد بردی٬ای کاش از گفته ی خود صرف نظر میکردی
+ نوشته شده در پنجم آذر 1385ساعت توسط مرجان |
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف ناامیدی بر سرم یکریز میبارد چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم؟؟؟ چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟؟؟ خداحافظ تو ای بانوی شب های غزل خوانی خداحافظ ...به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ..بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ...بدون من یقین دارم که می مانی خداحافظ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1385ساعت توسط مرجان |
درد می بارد چو لب تر می کنم ...طالعم شوم است باور می کنم![]()
من که با دریا تلاطم کرده ام ...راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟؟!!!![]()
قفل غم بر درب سلولم مزن...من خودم خوش باورم گولم مزن![]()
من نمیگویم که خاموشم مکن...من نمی گویم فراموشم مکن![]()
من نمیگویم که با من یار باش ...من نمیگویم مرا غمخوار باش![]()
من نمیگویم دگر گفتن بس است...گفتن اما هیچ نشنفتن بس است![]()
روزگارت باد شیرین شاد باش....دست کم یک شب تو هم فرهاد باش![]()
![]()
منتظر نظرتون هستما.....
+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1385ساعت توسط مرجان |
یکی با خنده آمد از پس راه
یکی با گریه ای مغموم گم شد در این آشفته بازار هیاهو![]()
حقیقت تلخ و نا معلوم گم شد........
دلم تنگ است.......
.دلم میسوزد از باغی که می سوزد...نه دیداری نه بیداری...نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری.....![]()
تمام عمر بستیم و شکستیم .........بجز بار پریشانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ...نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاری است دنیا........عجب بیهوده تکراریست دنیا![]()
نظر یادتون نره!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سیزدهم شهریور 1385ساعت توسط مرجان |
در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت و از آن کوه رودی میگذرد به نام
صفا و در آن رود جویباری می رود به نام وفا و همه با هم به آبگیری میریزند به نام
وداع
+ نوشته شده در یازدهم شهریور 1385ساعت توسط مرجان |
آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود به شوق دیدار من آمده باشد ....رهگذری بود که روی برگهای پاییز راه
می رفت و صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در هشتم شهریور 1385ساعت توسط مرجان |
کاش قلبم درد تنهایی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش میشد راه سرد عشق را بی اختیار پیمود و قربانی نداشت![]()
+ نوشته شده در هشتم شهریور 1385ساعت توسط مرجان |
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت چگونه زندگی کنم....تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم ولی نیاموختی چگونه فراموش کنم![]()
![]()
+ نوشته شده در هفتم شهریور 1385ساعت توسط مرجان |
شکست عهد من و گفت:هر چه بود گذشت ![]()
به گریه گفتمش:آری و چه زود گذشت![]()
بهار بود و تو بودی عشق بود و امید![]()
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ششم شهریور 1385ساعت توسط مرجان |